چه قدر خون ، چه قدر رنگ قرمز . هر چه لباس ها را مي شستيم و مي چلانديم ازش خون در مي آمد . همه جا مي شد سرخ ، رنگ خون .
* * *
چهار سالش بود يا پنج سال . نمكي بود و پيدا بود از آن شيرين زبان ها است. جفت پاهايش از زير زانو قطع شده بود . مرتب گريه مي كرد ،داد مي زد كه پدرش برود و پاهاي قطع شده اش را بياورد .مي گفت :" مي خواهم اين خانم دكترها واسه ام بدوزن. "
پدرش همين جور نگاهش مي كرد و اشك مي ريخت .
* * *
در بيست و چهار ساعت خيلي استراحت مي كرديم ،دو ،سه ساعت . هيچ كس آرام و قرار نداشت . يك عده هم كار پشتيباني مي كردند .لباس تهيه مي كردند . غذا درست مي كردند . از دوازده شب به بعد هم غذاها را بسته بندي مي كردند كه صبح بدهند تحويل ستاد . " كتاب پرستاران "