آرمیتا می خندد: - قواره کت و شلواری است ؟ ارمیا پارچه را به صورتش فشار میدهد و از کاندو خارج می شود .آرمیتا می گوید: - کجا ارمی؟مگر چه بود این ؟ می رود دنبال ارمیا و در پاگرد پله ها می بیندش که تلو تلو خوران پایین می رود . ارمیاچیزی نمی گوید . کفنش را روی صورتش کشیده است و از پله ها پایین می رود . کفنی که از طرف بچه های قطعه ی چهل و هشت ،به دست فرمانده گردان بیست و چهار ،حاج مهدی ،راننده ی تاکسی فورد ،هدیه شده است ...فریاد می کشد : - کجایی سهراب... یعنی فقط به درد مرگ می خورم من ؟
$$$ " بیوتن "
هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است !