باصداي بلند مي انديشم چگونه سطرهاي غريب رقم مي خورند بر صفحات تاريخ ؟ اين عطش كه حادثه آفريد از كجاي آفرينش ،آب مي خورد ؟ پيش تر مشت تنها به مصاف درفش و نيشتر نمي رفت . هيچ ساقه نيلوفري از نيام رويش رو در روي باد نمي رست ! اين بار چگونه بود كه انگشت شماران ،از سياهه و سياهيهاي بيكران نمي هراسند و گردش داسهاي دروگر ، توان آن را ندارد تا در دلهايي به شمار اندك هراس افكنند و اين بار چگونه است كه هيچ دل نوآموزي حتي ،از ترس ،سر مشق نمي گيرد ؟ عقل اين ترازوي هم تراز با عمر خاك ،چگونه بسنجد اين بار سنگين ناسنجيدني را ؟ مصاف مشت با درفش ! رو در روي گلوهايي نازك با تيغ بي امان آذرخش !