می خواهم در رثای شما مرثیه ای بسرایم، اما ... کلام زمین گیر است و کبوتر شکسته بال دلِ من نیز آسمان را تنها در خیال می پرورد . کلام اسیر قفس ماهیات است و عقل، اسیر دام کلام ... و آنجا که شما بال کشیدید، پر جبرئیل عقل نیز می سوزد و جز نبیّ ِعشق را بار نمی دهند .
هرگز یادم نمی رود روزهایی را که برای بهاری شدن روزگارم، در باغچه ای که نداشتم، ریحان می کاشتم و مریمی های کوچه را پیچ و تاب می دادم، به امید روزی که چشم هایم در بهار شکوفه دهد . از آن همه بی بهاری که روزگارم را سیاه کرده بود، دل خوشی نداشتم وشاید به همین دلیل بود که تا دلت بخواهد ریحان می کاشتم تا سبز شوند، تا بهار شکوفه دهد و شاید ازهمان روزهای سرسبزی ریحان هاست که دیگر هیچ بهاری برایم تازگی ندارد. دیدم در این خاطرات نوروز تکرار ریحان های بی باغچگی من است، تکرار کودکی های بی ریحان و جوانی پر از ریحانم . باور کنید فکر می کردم به اندازه روزهای یکسال فرصت دارم که بهاریه بنویسم اما یاد هیچ روزی نمی افتم، از در و دیوار این اتاق ترکش می بارد، احساس می کنم شیمیایی شده ام، چقدر باروت حس غریبی است، چقدر شهید می روید...