سرشتند از عشق و آتش گِلم را به توفان سپردند دستِ دلم را به سجاده ی موج های مهاجر نهادند پیشانی ساحلم را نوشتند بر لوح دشت سترون سفرنامه ی سیر بی حاصلم را چو شمع مسافر همان گام اول به آتش کشیدند سر منزلم را نفس: تیغ مرگ! و شگفتا دمادم ز جان می کشم منتِ قاتلم را نگه دارش ای عشق! ای خضر هستی سپردم به دستت تمام دلم را
نسل گل این بار هم از خار ضربت می خورد صبح ایمان از شب کفار ضربت می خورد خاک را در می نوردد لشکر کابوس و جهل تا قیامت دیده ی بیدار ضربت می خورد طبق معمولی که در تاریخ نا معمول نیست نص حق از ظن و از پندار ضربت می خورد ! قلب نیشابور امکان غرق آتش می شود عالمی عطار از تاتار ضربت می خورد باغ ما کم خونی گل دارد و فقر نگاه نرگس بیمار چون بسیار ضربت می خورد بی جهت عالم به سمت و سوی ویرانی نرفت خانه ویران است چون معمار ضربت می خورد !