تو مثل ستاره پر از تازگی بودی ونور و در دستت انگشتری بود از عشق و پاکیزه مثل درختی که از جنگل ابر برگشته باشد سرآغاز تو مثل یک غنچه سرشار پاکی زمین روشنی تو را حدس می زد تو بودی هوا روشنی پخش می کرد و من هر گلی را که می دیدم از دستهای تو آغاز می شد وآبی که از بیشه دور می آمدآرام بوی تو را داشت من از ابتدای تو فهمیده بودم که یک روز خورشید را خواهی آورد
آنانی که در غبار بیابان نشسته اند وخود را به گرداب گناه نزدیک نموده اند ، چگونه لیاقت زیستن در دولت عدل مهدی(عج) را دارند وچگونه می خواهند در رکاب حضرتش فداکاری کنند ؟
تاک را سیراب کن،ای ابر رحمت در بهار قطره تا می میتواند شد چرا گوهر شود
و در شهر که خالی از عشاق بود مردی آمد که شهر را دیواته کرد .زمین را دیوانه کرد .زمان را دیوانه کرد .او که آمد از هر طرفی عاشقی پیدا شد که از خویش بیرون آمد وکاری کرد . اما این همه عاشقی که به جان وعدد،صدها حواری در جیب داشتند ،طرفه حکایتی بودند که کس به دیدن هم باور نتوانست کرد،چه به شنیدن .