بار دیگر چشمه ی من می توانی رود باشی
برکه ی باران که سرشار از شقایق بود باشی
کوه بودی زیر بار ماه ، آیا بار دیگر
می توانی ماه روشن ، کوه وهم آلود باشی
آسمان ما چرا باید عبوس و سرد باشد
آفتاب من چرا می خواهی ابر اندوه باشی ؟
بر نمی تابیدی آن دریای ناپیدا کران را
پس چرا باید ازین مرداب ناخشنود باشی
کاش می شد ای گل صدبرگ ، در اعماق جانم
بار دیگر خنده ی آن زخم بی بهبود باشی
جاده ها چشم انتظارند ، ای جنون گل کن که فردا
دیر خواهد شد ، همین امروز باید زود باشی
در تو زندانی شدم ای وضع موجود ، آه اگر تن
جان دهد بی آنکه یک بار دگر موعود باشی
" یوسف میرشکاک"
پ . ن : سلام به همگی دوستانی که زحمت درج کامنت را کشیدند . یکی از این دوستان هم به ما عرض ارادت و دست بوسی داشته اند ، که ما هم به ایشان از سر بزرگواری مرحمتی میکنیم و اگر آن حقیر خواستار پا بوسی بود بعد از معرفی خویش ، وقتی برای آن امر می گذاریم .